قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4896

تاريخ الفي ( فارسى )

است و موقوف به حكم است . » سلطان مىگفت كه « امروز تو را تربيت مىكنم كه مبادا فردا به ايشان متفق شوى . » آن بيچاره سو [ گن ] دان بر زبان مىآورد كه « مخالفت نكنم . » و به او حكم مىكرد كه « فلان كس را به ياساق مىبايد رسانيد و اهل و عيال و اموال او تعلق به تو دارد . » و آن ساده‌لوح رفته آن شخص را به قتل مىآورد . و روز ديگر ، ديگرى به قتل او مأمور مىشد . و به اين حيله اكثر امرا برانداخت . و خاتون خود را و عمهء خود را - ناخاتون‌نام - كه از خردى او را كلان كرده بود ، با جمعى ديگر از عورات به بهانهء آنكه به واسط مىفرستم در كشتى سوار كرده غرق كرد و خدمتكاران نزديك را به دست خود گردن زد . گويند روزى كه سه چهار كس از نزديكان خود را گردن زده بود و [ با ] شمشيرى برهنه از بالاى كوشك پايين مىآمد ، فرّاشى دوچار شد . سلطان گفت كه « فلان و فلان و به همان را كشتم . » فرّاش در جواب گفت كه « خوب واقع شد . من و تو بايد به سلامت باشيم . » سلطان در خنده شده شمشير را از دست انداخت و در خانه بسته ، دامن از صحبت خلق برچيد و كسى را بار نمىداد و مطبخيان و . . . « 1 » طعام به در حرم مىآوردند و اهل حرم طعام را به خانه [ اى ] كه مقرر بود آورده مىنهادند و مىرفتند و سلطان به آنجا آمده طعام مىخورد . و مدتى به اين طريق گذشت تا آنكه شبى در كشتى نشسته با هفت كس از آب گذشت و به ديار بكر رفت و با امير قرايوسف ملاقات كرده او را به غارت بغداد در طمع انداخت و به موافقت يكديگر متوجه بغداد شدند . و در اين مدت كه سلطان به ديار بكر رفت و بازآمد ، بغداديان اصلا مطلع نشده بودند و مطبخيان همچنان طعام را به در خانه مىبردند و اهل حرم طعام را در درون طلبيده اصلا اظهار رفتن سلطان نمىكردند . و احوال مملكت مستقيم مىبود . تا آنكه قرايوسف و سلطان به بغداد رسيدند . و در راه ميان ايشان اندك غبارى شد و سلطان احمد از تاراج كردن بغداد پشيمان شد و چند روز در بغداد مهماندارى كرد [ 509 ب ] و اسباب و اموال بسيار به او داده او را از بغداد عذر خواست و او آزرده‌خاطر به ديار بكر رفت . و بار ديگر در بغداد سلطان احمد مستقل شد و جمعيت خوب بر او جمع شدند . و اميرزاده ميرانشاه بعد از اين وقايع به بغداد آمد و چنانچه گذشت معاودت نمود . و در اين سال ، سنهء هشتصد و يك [ هجرى ] ، در شب جمعه پانزدهم شوّال ، ملك ظاهر برقوق به اجل طبيعى درگذشت و به وقت اشتداد مرض پسر خود را كه فرج نام داشت ، ولى عهد ساخت و بعد از او پسر ديگر ، عبد العزيز و بعد از او ابراهيم پسر ديگر .

--> ( 1 ) . نسخه‌ها يك كلمه افتادگى دارند .